+ بي عنوان | سهشنبه 11 ارديبهشت 1386 12:40 عصر |
| من آن لحظه را مي جويم که به دلکشي پرنده اي است. من آفتاب را در ساعت پنج عصر مي جويم. اکتاويو پاز
بشارت از دست هايم نمي ريزد مي خواستي در جستجوي مطلقي با شم فراسوي هست هاي جهان با ذهنيتي که دريا را مي انديشد و رازدار اسرار شگرفي است مي خواستي در ابديتي نادر بيآرامم و آنقدر باشم که حسرتم بر دل ... مي خواستي بشارت از دستهايم بريزد که آفريديم حالا مست کدام شراب خانگي ام که لب به لب هر پيامبري بگذارم مي سوزد خواب انسان گونه هاي مقدس مي بينم (با جام هاي زرين) و بوي نسل کشي ام هر روز از تپه هاي سياه آفريقا مي آيد و هر روز تابوتم را دفن مي کنند من خويشتن فراموش شده ي زمانم بنويسيدم نامهايي را که نيستم آي در گستاخي کدام ميوه ي ممنوعه ام که پوزه بر خاک بازارهاي با جامه هاي فاخر دخترانگي ام را آبستن مي شوم و کودکم اشرف مخلوقاتي است بي پدر بنويس انزواي بي چهرگي ام را حالا که فراسوي نيست هاي جهان خاک مي خورم و رعشه ي دست هايم که ...
(دست خودم که نيست)
زهرا اسکندري |
| نظرات دوستان [] |